!اینجا به جز دوری تو،چیزی به من نزدیک نیست

به وبلاگ عاشقانه من خوش آمدید

      خدا تو را به همان صورتی که میخواهم

      قلم به دست گرفت و کشید همراهم...

 

 

 

حال من خوبَست اما با تو بهتر می شوم

آخ که تا مببینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که میبارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که میپوشی کبوتر می شود

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

میتوانم مایه ی گهگاه  دلگرمی  شوم

میل،میلِ توست اما بی تو باورکن که من

در هجوم بادهای سخت پرپر می شوم

 

من مدتی ست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است وجان تو،امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد دوست دارمت اعداد عاجزند

اصلا نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر ودشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب،تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو                                          

             «مهدی فرجی»

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

منتظرم که بیایی...

ساعت هاست منتظرم و میترسم،میترسم،میترسم...

بی خبر گربه ای به طاق بپرد یا بادی دری ببندد

یا ناغافل شاخه ای به پنجره بخورد و از خواب بپرم...

و تو هنوز به خوابم نیامده باشی...به خوابم هم نیامده باشی...

نشسته ام که بیایی خوابم را خلوت کرده ام، مبارزه کرده ام تا

غریبه ها را راه ندهم

تنها چند دقیقه دیگر،هنوز چند دقیقه دیگر فرصت دارم...

شاید یکهو از این ترس ناغافل بیفتم آری شاید یکهو در خوابم زلزله ای

بیاید.

چه میدانم!؟

لطفا تا اوضاع خوابم خوب است به خوابم بیا؛به خوابم،لااقل به خوابم بیا

 تا شرمنده ات نشوم من همیشه منتظرم...

«متنی از رادیوهفت»

 

 

پی نوشت:

 

نماز آیات میخوانم هر روز،از هراس نبودنت،ندیدنت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر...

صحرای کربلا به وسعت همه تاریخ است

ای دل تو چه می کنی ؟می مانی یا می روی؟

داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع)جدا کند.
                                               "شهید آوینی"

 

 

 

 

میگن هر موقع آب می نوشی بگو "یا حسین"

این روزها وقتی آب می بینی و نمی نوشی آروم بگو "یا ابالفضل"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

 ما پیغام دلتنگی مان را با دود به هم میرسانیم؛نمیدانم آن سو برای

تو تکه چوبی هست یا نه؟

ولی من اینجا جنگلی را به آتش کشیده ام!!!

 

 

معلممان به خط فاصله میگفت:خط تیره...!!!

او خوب میدانست "فاصله ها" با روزگار آدم ها چه میکنند!!!

 

 

زیر گنبد کبود 2تا عاشق بودند و کلی حسود

تقصیر همون حسودا بود که حالا شده "یکی بود یکی نبود"

 

 

خیلی ها میگن دوری و دوستی ولی من میگم:

سخته زنده بودن وقتی دوری و نیستی...

 

 

آبی باش مانند آسمان تا عمری به هوای تو سر به هوا باشم...

 

 

بودن آنهایی که بودنشان را میخواهیم زمین را زیباتر می کند...

                                                               همیشه باش...

 

 

پی نوشت:

 

این جملات را نوشتم برای کسی که"رفتنش آغاز ویرانی بود..."

یادتان هست؟!!

دیروز بعد از مدت ها باهام تماس گرفت اصلا نمیتونم حس اون لحظاتم

را براتون بگم فقط ازتون میخوام براش دعا کنید...اون از من دلتنگ تره...

 

خسته شدم از بس به آدم هایی که میخوان جای تو رو تو قلبم بگیرن گفتم:

ببخشید اینجا جای دوستمه،الآن برمیگرده!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

کلماتم را در جوی سحر می شویم

 

لحظه هایم را

                     

                    در روشنی باران ها

 

تا برای تو شعری بسرایم روشن

 

تا که بی دغدغه

                 

                     بی ابهام

 

سخنانم را

 

در حضور باد

          

                  ـ این سالک دشت و هامون ـ

 

با تو بی پرده بگویم

                      

                         که تو را

 

دوست میدارم تا مرز جنون

 

 

پی نوشت:

 

*هوا هوای لطیفی ست،طراوت است و ترنم و شبنم است و شقایق...

 

هوای همهمه دارند ابر و تندر و باران

 

هوای زمزمه دارند بید و باد و بنفشه و من هوای تو دارم...

 

 

*در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

                                       

                                            آدم به چشمهای تو معتاد میشود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

سلام دوستان گلم

امروز برای من یه روز بخصوصه

میدونید چرا؟؟؟

آخه امروز تولدمه...

 

 

 

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم،

 

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

 

 

 

تو توانایی بخشش داری

 

دست های تو توانایی آن را دارد؛

 

که مرا؛

 

زندگانی بخشد.

 

چشم های تو به من آرامش می بخشد

 

                      و تو چون مصرع شعری زیبا؛  

 

                      سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

دفتر عمر مرا،

 

    با وجود تو شکوهی دیگر،

 

        رونقی دیگر هست.

 

 

 

میتوانی تو به من،

 

    زندگانی بخشی؛

 

       یا بگیری از من

 

           آنچه را می بخشی... «حمید مصدق»

 

پی نوشت:

خیلیا تولدمو تبریک گفتن ولی من هنوزم چشم به راه توام...

امسالم گذشت و تو نبودی و باز هم من به امید سال بعد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

سلام...

واقعا شرمنده محبت های همتونم...

این روزها درگیر احساسات متفاوتی هستم از یه طرف دانشگاه و محیط

ناشناختش که هنوز باهاش جور نشدم،هر دفعه که میرم دانشگاه

حسرت بودن در  کنار دوستای خوبم اذیتم میکنه!!

 

از طرف دیگه درگیر عروسی برادرم هستیم که واقعا فقط برا رسیدن و

تموم شدنش لحظه شماری میکنم!!!

 

از همه بدتر بیماری عمویی که از جونم بیشتر دوستش دارم،همیشه

اسم سرطان برام خیلی بزرگ بود ولی حالا در مقابل عظمت عموم

سرطان برام خیلی کوچیکه امیدوارم خودش هم اینو باور کنه و هر چه

زودتر خوب بشه...براش دعا کنید...

***

دوتا متن خیلی زیبا از کتاب «حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه»

مصطفی مستور انتخاب کردم فقط خواهشا بیش از یکبار بخونیدش آخه

به نظرم این ویژگی کتابهای ایشون که هر چی بیشتر میخونی زیباییش

در نظرت بیشتر میشه...

امیدوارم خوشتون بیاد...

 

**************

د.د

این مخفف یه جمله اس که گفتنش برای من خیلی سخته .گاهی ناگهان

می آد و باید زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عینهو بار سنگینی که

ناگهان بذارن روی دوش ت. عینهو گوی داغی که گذاشته باشند کف

دست آدم.باید زود بندازیش.باید زود بگیش...

... 

اوایل کوچکتر بود.یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.

آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.

حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر

 از دل میشود،میترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که

بزرگ اند- باید فاصله بگیرم،میترسم.از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش

را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش

کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و

کوچکی روح ام،فکر میکردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.

فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی

من باقی خواهد ماند.اما نماند.به سرعت بزرگ شد.

از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آنقدر که من مقهور آن شدم.

آنقدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت.آنقدر که

دیگر از من فرمان نمی برد.آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو

کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم

«دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم

رها شوم.تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.

د.د

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |

 سال ها پیش

وقتی جوان بودم

او روزی از روی صندلی بلند شد

وبه من گفت:

                     (دوستت دارم)

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                                         از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

هر چند حالا خسته وغمگینم

وسلامت و قدرت از وجود من رفته است

اما نگو پیرم...

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                                            از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

او روزی به من گفت:

                   (دوستت دارم) 

 

 *******

 

من؛مثل یه پروانه همش دوروبَرت بودم

 

مثه سایه ت،تو تنهاییت همش پشت سرت بودم

 

 

به آتیش میکشم هر جا که میبینم ازم دوری

 

هنوز پشت سرت هستم مثه سابق همونجوری

 

 

از این دنیای بی احساس یه روز حقتو میگیرم

 

چه فایده وقتی میدونم یه روز از یاد تو میرم

 

 

هنوزم مثل اون روزا هواتو دارم و بازم

 

امیدی که بهت دارم به این زودی نمیبازم...

 

این ترانه، شعر این روزهای دلتنگی منه خیلی دوسش دارم...از محسن یگانه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط فاطمه. دل نوشته ها () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ